حادثه.... اشتباه.... آغاز

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش..... هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

هر منزل اين راه بيابان هلاک است...... هر چشمه سرابيست که در سينه خاک است

در سايه هر سنگ اگر گل به زمين است..... نقش تن ماريست که در خواب کمين است

در هر قدمت خار.... هر شاخه سر دار.... در هر نفس آزار... هر ثانيه صد بار.....

حدود ۱۰۰ روزه که توی وطنمم.... همونجايی که اينجا از درد دوريش نوشتم و همونجايی که ادعای عشقشو داشتم..... ۱۰۰ روزه که اينجا نيستم.... از خودمم دورم.... شايد روزای غربت بود که وادارم می کرد فکر کنم..... وادارم می کرد خودمو ؛ هدفمو و راهمو بشناسم..... من اشتباه بزرگی کردم و اونم اين بود که ضعفامو تو دوری و حلال مشکلاتمو برگشتن می ديدم...... الآنم اينجام.... با همه مشکلاتم.... با همه تنهاييهام و با همه اشتباهات.....

سعی می کنم مسير وبلاگمو يه کم عوض کنم..... البته .... درد هميشه اينجا هست.... هميشه.

از همه دوستايی که هميشه به من لطف دارن هم ممنونم و اميدوارم که بازهم مثل قبل با راهنمائيا شون کمکم کنن....

خوب باشيد و سرفراز.....

ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۸
تگ ها :


برای گل پاک ايرانی.... مهرانه

شاخه ای تکيده؛ گل ارکيده با چشمای خسته ؛ لبهای بسته

غم توی چشماش آروم نشسته شکوفه شاديش از هم گسسته آه.....

آشنای درده؛ خورشيدش سرده؛ تو قلب سردش غم لونه کرده

مهتاب عمرش در پشت پرده؛ هر ماه سالش پائيز سرده آه.....

دستای ظريفش تو دست مادر؛ پيکر نحيفش چون گل پرپر

از محنت و درد آروم نداره ؛

سايه سياهی رو بخت شومش؛ ارکيده تنهاست زير هجومش طوفان درد پايون نداره...

دست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم

شکوفه ای که غمگين و سرده ؛ گل ارکيدست نميره کم کم

بيا نذاريم گل ارکيده ؛ گلی که چهرش پاک و سپيده

که توی پائيز شاخه بيده؛بهار نديده ؛ بميره کم کم.....

سلام به همه شمايی که ايرانی هستين.....

 به همه شمايی که ادعای عشق و دوست داشتن و اميد دارين....

به همه شمايی که تو رفاقت هيچوقت کم نمی ذارين....

شمايی که اگه يه نفر به خواهر يا دوست دخترتون چپ نگاه کنه روزگارشو سياه می کنيد....

شمايی که ۴۰ روز برای مرگ يه عرب توی ۱۴۰۰ سال پيش عزاداری می کنيد و ۱۰ روز با خرجهای مليونی باعث می شيد که کسايی که واقعآ نيازی ندارن فقط دور هم شام بخورن.....

به همه شمايی که ادعا می کنيد  رفاقت ايرانی چيزی فرای دوستی معموليه و تو رفاقت از جون و مالتون می گذريد.....

شمايی که از بسته شدن چند وبلاگ اونجوری به خشم ميايد و تهديد به تجمع و اعتصاب می کنيد....

و همه شمايی که قطره ای خون و ذره ای شرف و غيرت ايرانی داريد .....

يه دوست ؛ يه ايرانی ؛ يه خواهر ؛ يه وبلاگنويس.... يه دختر پاک بی گناه  ؛ داره می ميره.....

به جرم  ناتوانی پدر برای پرداخت ۲۵۰ هزار يورو..... هزينه عمل cf (بيماری خاص تنفسی) توی فرانسه محکومه که روز به روز منتظر رسيدن مرگش باشه.....

اين انسان ايرانی احتياج به ۲۵۰ هزار نفر داره که هر کدوم ۱۰۰۰ تومن کمک کنن.... احتياج به ۲۵ هزار نفر داره که نفری ۱۰۰۰۰ تومن کمک کنن .... و احتياج به يه عده انسان ايرانی داره که هرچقدر که می تونن کمکش کنن .....

پيش نياد ولی فقط چند لحظه خودتونو جای مهرانه و خونواده اش بذاريد.....

بيايم نشون بديم که فقط حرف و ادعا بلد نيستيم و جواب خوبی به دفتر رياست جمهوری که مهرانه رو مستحق دريافت کمک ندونست و گفت يا خودت پول جور کن يا برو بمير بديم......

هر بسته سيگار تو تهران تقريبآ ۱۰۰۰ تومن و تو کانادا ۸ دلاره....  به جون يه آدم در مقابل اين دود فکر کنيم.... ببين می تونی از هفته ای يه بسته سيگارت بگذري  ؟

دوستان عزيزی از جمله شب شکن در حال فعاليت برای نجات جون مهرانه هستن... بيايم تنها نذاريمشون......

شماره حساب 705727 بانك ملي، شعبه آموزش و پرورش كرج، كد 2631،  به نام مهرانه قائمي،  جهت دريافت كمك هاي هموطنان در داخل كشور و حساب ارزي شماره 114061، بانك صادرات، كد شعبه 4180، با سوئيفيت كد BSIRIRTHTAK به نام مهرانه قائمی براي دريافت كمك هاي ارزي هموطنان ساكن خارج از كشور (به جز آمريكا) و صندوق پستي:

The mehrane fund

P.O.Box 175 _ Pleasant valley - NY 12569

برای دريافت کمکهای هموطنان ساکن آمريکا در نظر گرفته شده است .

آسمون تيشه ات شکسته مهرانه رو پا می مونه

اونو از تنش بگيری توی قلب ما می مونه

بيايم ثابت کنيم که ايرانييم .....

 دست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم

شکوفه ای که غمگين و سرده ؛ گل ارکيدست نميره کم کم

بيا نذاريم گل ارکيده ؛ گلی که چهرش پاک و سپيده

که توی پائيز شاخه بيده؛بهار نديده ؛ بميره کم کم.....

خوب باشيد و سرفراز

 

ايرانی باشيد

 

 

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٥
تگ ها :


کاش می فهميد.....

می خوام درددل کنم..... با همه کسايی که اينجا ميان و محبت می کنن ؛ به کسی که احتياج داره.... به دوست به همراه ... به اين احتياج داره که فکر کنه می تونه...... و شما هستين و باعث می شين.....

اگه زندگيم عذابه ؛ يه حباب روی آبه..... من به گريه ها می خندم .... می گم اين همش يه خوابه.

نمی تونم فکر کنم.... حتی نمی تونم آسونترين کار دنيا که همون نشون دادن احساسمه رو انجام بدم .... غربت بد منو اسير کرده..... غربت.....

من آدم خوش شانسی بودم که تونستم دوستای فوق العاده ای داشته باشم..... کسايی که اينجا تنهام نذاشتن و کمکم کردن...... منی که هميشه تکيه ام به دوستام بود تونستم اينجا هم کسايی رو داشته باشم که احساس بی پناهی مطلق نکنم.

ولی خيلی درد بزرگيه که نتونی احساستو به کسی بگی..... نمی دونم چرا ولی الآن واقعآ نمی تونم اين کارو بکنم ......

احتمالآ تا چند روز ديگه از همه شما دوستهای خوبم جدا می شم و شايد ......

آسمون مست جنونی آسمون تشنه خونی آسمون مست گناهی آسمون چه رو سياهی......

آسمون تو مرگ عشقو توی ياخته هام نهشتی..... اين يه غمنامه تلخه که تو سرتاپام نوشتی....

ای کاش مهلت به وداع برسه

خوب باشيد و سرفراز

ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٤
تگ ها :


خواب بی رويا

روح بزرگوار من ؛ دلگيرم از حجاب تو ..... شکل کدوم حقيقته ؛ چهره بی نقاب تو

وقتی تن حقيرمو به مسلخ تو می برم...... مغلوب قلب من نشو ؛ ستيزه کن با پيکرم

اسم منو از من بگير تشنه معنيه منم.... سنگينه بار تن برام ببين چه خسته می شکنم ....

به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت..... چه يآس بی نهايتی نديم من بود....

فصل بد خاکستری تسليم و بی صدا گذشت ..... چه قلب بی سخاوتی حريم من بود

دژخيم بی رحم تنم؛ به فکر تاراج منه.... روح بزرگوار من ؛ لحظه معراج منه

فکر نجات من نباش؛ مرگ منو ترانه کن..... هر شعرمو به پيکرم؛ رشته تازيانه کن.....

وقتی تن حقيرمو به مسلخ تو می برم...... مغلوب قلب من نشو ؛ ستيزه کن با پيکرم

اسم منو از من بگير تشنه معنيه منم.... سنگينه بار تن برام ببين چه خسته می شکنم .... می شکنم.....

من تمام سعيمو کردم که منصرفش کنم ولی اون اين اخلاق بد رو داره که وقتی تصميم می گيره ديگه به موضوع فکر نمی کنه. من هيچ راهی نداشتمو همه پلها رو پشت سرم شکسته بودم.....

اولين بار تو يه مهموني ديدمش.... چشماش وسوسه ام می کرد که برم جلو و باهاش حرف بزنم ؛فقط واسه اين که به چشاش نزديکتر باشم؛ رفتم.

يادمه که هميشه نگران بودم چيزی از روابط ديگه من بفهمه. هميشه سعی کردم جوری باهاش باشم که احساس کنه فقط با اونم..... جوری که احساس کنه خوشبخته......  و می کرد ؛ آخه همه سعيمو می کردم.......

بين دوتا راه مونده بودم ؛ نه می تونستم خودمو انتخاب کنم نه اونو..... من و اون با هم فرق داشتيم .... يه جورايی تيکه هم نبوديم...... منم نمی تونستم خودمو بيش از اون دوست داشته باشم؛ اگه می تونستم واسه هر دو بهتر بود ......

وقتی اين کارو کردم خيلی به هم ريخت.... اذيت شد.... هر شب گريه..... هر شب خوابمو می ديد.... من همش سعی می کردم آرومش کنم ولی براش بدتر بود..... تا اينکه اين تصميمو گرفت.... منم از دستم کاری بر نمياد..... شايد اولين باره.

منم قبلش فکر می کردم که اينجا راحت می شم ..... فکر می کردم اينجا مثل يه خواب بی روياست...... فکر می کردم اينجا جای خداست.... ولی حالا ......

خوب باشيد و سرفراز

ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٩
تگ ها :


کهن ديارا.... يه يادگار از پائيزی تلخ

آه ای ديار دور ای سرزمين کودکی من؛

خورشيد سرد مغرب بر من حرام باد تا آفتاب توست در آفاق باورم

ای خاک يادگار؛ ای لوح جاودانه ايام ؛ ای پاک ؛ ای زلالتر از آب و آينه

من نقش خويش را همه جا در تو ديده ام ؛ تا چشم بر تو دارم در خويش منگرم

ای کاخ زرنگار؛ای بام لاجوردی تاريخ ؛

فانوس ياد توست که در خوابهای من ؛ زير رواق غربت؛همواره روشن است

برق خيال توست که گاه گريستن در بامداد ابری من پرتو افکن است

اينجا هميشه روشنی توست رهبرم

ای زادگاه مهر! ای جلوه گاه آتش زردشت!

شب گرچه در مقابل من ايستاده است ؛ چشمانم از بلندي طالع بسوی توست

وز پشت قله های مه آلوده زمين؛ در آسمان صبح تو پيداست اخترم

ای ملک بی غروب! ای مرز و بوم پير جوانبختی! ای آشيان کهنه سيمرغ

يکروز ناگهان؛ چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان ؛ می بينم آفتاب تورا در برابرم......

کهن ديارا شعر بسيار زيباييه از نادر نادرپور .

متولد ۴ آبان بود..... من ۱۸ مهر ديدمش . ۲۰ مهر اولين باری بود که لباشو بوسيدم؛اولين بار تو زندگيم؛ ۲۰ مهر اولين باری بود که مست شدم . تو آذر همه امتحانامو رد شدم.  اينا همه توی يه پائيز اتفاق افتاد.....

هوا گرگ و ميش بودو اونم سرش روی سينه من بود.... من فقط يه بچه بودم و به نوازش کردن موهاش راضی و اون يه دنيا نياز..... اون شب ؛ يه شب جادوئی بود... گرمای مستی توی بدنم و هيجان مخلوط با ترس..... يه جورايی اتفاقايی که مي افتادو نمی تونستم  باور کنم ؛ نمی تونستم فکر کنم..... يه دنيا عشق بودم و لی نمی دونم به چی..... هنوزم نمی دونم به چی......  ما تازه دو روز بود که همو می شناختيم.... چيزی ازش نمی دونستم...  برام يه حس تازه بود ؛ واسه اولين بار بود که فکر کردم عاشقم و فقط فکر کردم....

اون شب تا صبح نخوابيدم ؛ همونطور که شبای بعدش هم نخوابيدم...... زندگيم شد گريه ؛ شد هر روز چند ساعت دم يه مدرسه وايسادن که يه نگاه ببينمش... شد تلفنهايی که بی جواب می موند..... از اون موقع بود که سيگاری شدم..... من می ديدم که با خيلی آدمای ديگه هم هست ولی به خودم می قبولوندم که من اشتباه می کنم و يا اصلآ حق با اونه..... پائيز سختی بود ؛ فشار کنکور هم روم بودو چندين مسآله ديگه..... ولی گذشت..... يادمه يه دوست داشتم که همسايه ديوار به ديوارمون بودو همش بهم می گفت : علی فراموشش کن . و  من می گفتم نمی تونم و تونستم ؛ اون موقع بود که دوتا چيزو فهميدم...... اول اينکه همه ما فقط فکر می کنيم که عاشقيم و دوم هم اينکه انسان هر کاری بخواد می تونه بکنه....

ببخشيد سعی می کنم زود آپديت کنم ؛ اين متنو خودم دوست نداشتم ولی بايد میذاشتمش اينجا..........

خوب باشيد و سرفراز

ايرانی باشيد

 

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۳
تگ ها :


پرسه يآس است در آوای اين پتيارگان

گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخمدار است....

با ريشه چه می کنيد ؟

گيرم که بر سر اين بام بنشسته در کمين پرنده ای. پرواز را علامت ممنوع می زنی.....

با جوجه های نشسته در آشيانه چه می کنيد ؟

گيرم که می زتيد ؛ گيرم که می بريد ؛ گيرم که می کشيد .....

با رويش نا گزير جوانه چه می کنيد.....  ؟

خوشحالم...... از ته دل خوشحالم که انحصار طلبان نابينا که غير از زدن و بريدن و کشتن کاريو بلد نيستن کم شعورتر از اونين که بخوان همچنان به فريب بزرگ دين خودشون ادامه بدن و ديگه شمشير پنهانشونو نشون همه ما و همه جهان دادن.....

پتيارگان روانيی که هيچگاه توان ايرانی بودن و موندن رو نداشتن و تنها به پيروی از آيينی عقب مونده از قومی به غايت پست افتخار می کنن نبايد هم تاب شنيدن و خوندن سخنی رو داشته باشن....

وحشی هايی که منطقشون زور؛ فرهنگشون خشونت ؛ هدفشون مرگ و کشتن و شرفشون پايمال اعرابی بدتر از خودشونه نبايد هم  وجود عشق و دوستی و رفاقت رو باور و تحمل کنن....

...... امروز هم بار ديگه منطق خشونت اونها با يه کار جديد ( هک کردن وبلاگ دوست عزيزم مانی) خودشو نشون داد.....

آره می شناسيدش : برگهای زرد پائيز...

الملک يبقی مع الکفر و لا يبقی مع الظلم.......

خوب باشيد و سرفراز

ايرانی باشيد

 

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٤
تگ ها :


خسته از پرسه در خاک غريب....

سلام.... نمی دونم چی بايد بنويسم. فقط احتياج دارم که بنويسم... بهتر بگم احتياج دارم که حرف بزنم.... ديگه فکر کنم اينجا شده يه صفحه که هفته ای يه بار با يه لحن جديد توش از غربت ناليده می شه؛ ولی چاره ای ندارم چون تک تک سلولهای بدنم دارن از درد غربت می نالن..... الآن ۵ ماهی هست که من اينجام به ظاهر دارم جا ميوفتم... کار می کنم و درس می خونم و دوستهای واقعآ عزيزی( هر چند انگشت شمار) دارم ؛ ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی درد من هنوز سر جاشه . توی شهر کارگريه تورنتو که هر چی کار کنی همونقدرم خوشبخت تری(البته خوشبختی به بيان خودشون) هيچی منو تا حالا ارضا نکرده. من هنوزم مثل تهران زياد بيرون می رم و تو ظاهر آدم اجتماعی يی هستم ولی تا حالا نشده يه شب آروم برگردم خونه . حتی خودمم نمی دونم  چه مرگمه نمی دونم که چيو گم کردم. نمی فهمم چرا نبايد نزديکی و صميميتی که توی کشور خودمون هست بين ايرانيای اينجا باشه.... منی که هميشه زنده به خاطره هام بودم حالا بايد تو کوچه هايی پرسه بزنم که  همشون به غربت می رسن.

نمی تونم تحمل کنم شهريو که کوچه هاش و خونه هاش و محله هاش همه دفترچه های بی خاطرن..... من با خاطر زندو بودم و الآن حتیخاطره ها هم دارن می ميرن.

خسته شدم ... از همه چيز ... از همه حتی قشنگيهای اينجا از همه تکرارش از نداشتن همدل از نداشتن هم نفس از نداشتن حتی درددلی که اينجا بنويسم....

پرسه در خاک غريب پرسه ای بی انتهاست.همگريز غربتم زادگاه من کجاست

تو شبای پرسه دلواپسی که می خوام دنيا رو فرياد بزنم. به کدوم لحجه ترانه سر کنم به کدوم زبون تورو داد بزنم ؟

گم وگيج و تلخ و بی گذشته ام توی شهری که پناه داده به من. از کدوم طرف می شه به هم رسيد همه کوچه ها به غربت می رسن

تو کدوم پس کوچه اولين سلام گنبد سبزو پر از ترانه کرد. تو کدوم محله واپسين وداع غزلای عشقو غمگنانه کرد

کوچه ها و خونه ها محله ها اينجا دفترچه های بی خاطرن.....

پرسه در خاک غريب پرسه ای بی انتهاست.همگريز غربتم زادگاه من کجاست

برام از خاطره سنگری بساز بيد بی ريشه رو شنباد می بره. نسل بی گذشته رو خاک غريب مثل شخم کهنه از ياد می بره

می خوام از باغچه سبز امروزم سبد خاطره هامو پر کنم. می خوام از عطر دوباره گم شدن شهر سرخورده گيهامو پر کنم

کوچه ها و خونه ها محله ها اينجا دفترچه های بی خاطرن.....

پرسه در خاک غريب پرسه ای بی انتهاست.همگريز غربتم زادگاه من کجاست

درد غربت بد درديه..... بد درديه.

خوب باشيد و سرفراز

ايرانی باشيد

 

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
تگ ها :


مرگ

کاش جرآت... نه نه نه.... قدرت برگشتن داشتم.

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
تگ ها :


خداحافظ...... رفيق.

چشم من بيا منو ياری بکن.... گونه هام خشکيده شد کاری بکن.... غير گريه مگه کاری ميشه کرد ؟ کاری از ما نمياد ؛ زاری بکن

اون که رفته ديگه هيچوقت نمياد........... تا قيامت دل من گريه می خواد

هرچی دريا رو زمين داره خدا..... با تموم ابرای آسمونا...... کاشکی می داد همه رو به چشم من ..... تا چشام به حال من گريه کنن

اون که رفته ديگه هيچوقت نمياد.......... تا قيامت دل من گريه می خواد

قصه گذشته های خوب من ....... خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن...... حالا بايد سر رو زانوم بذارم....... تا قيامت اشک حسرت ببارم

دل هيچکی مثه من غم نداره...... اينهمه غربت و ماتم نداره...... حالا که گريه دوای دردمه....... چرا چشمم اشکشو کم مياره ؟

خورشيد روشن مارو دزديدن...... زير اون ابرای سنگين کشيدن...... همه جا رنگ سياه غربت...... فرصت موندنمون خيلی کمه

اون که رفته ديگه هيچوقت نمياد.......... تا قيامت دل من گريه می خواد

سرنوشت چشاش کوره نمی بينه...... زخم خنجرش می مونه رو سينه...... لب بسته سينه غرقه به خون.......آخر قصه ما هم همينه.......

اون که رفته ديگه هيچوقت نمياد.......... تا قيامت دل من گريه می خواد

بزرگ تو وبلاگش نوشته بود که تو کتابا خونده شخصی دوستشو به خونوادش ترجيح ميده و گفته همچين آدمی فقط تو کتابا هست...... ولی من کسايی رو می شناسم که اينجوری بودن......

ما چندتا دوست صميمی بوديم...... با يه دنيا  کار کرده و نکرده..... با مستيهايی که هنوزم که هنوزه حتی فکر کردن بهش داغونم می کنه و با يکرنگيی که اين تک رنگ سياه غربت با اينکه هزار رنگه درمقابلش ارزشی نداره برام.

شبايی که با بطری عرق و نوای جادوييه هايده به صبح می رسونديم الآن فقط برام رنگ خاطره دارن...... هق هق های تلخ تک تک دوستام و مدتی که گذشت و ما رو با خودش نگذروند ؛ الآن غير آزار روح زخميم چيزی برام نداره.....قسمهايی که در مورد حتی مرگ همديگه خورديمو تنهايیهايی که از هم پر کرديم الآ فقط برام شدن سوهان روح...... منی که به جرآت بگم ؛ ۲ روز هم نمی شد که با هيچ کدوم از دوستام نباشم  حالا دلخوش به تلفنهاييم که دارن فاصله دارتر هم می شن........

اگه می خواين اسير دلبستگی بشين فقط کافيه يکی دوبار با يه نفر مست بشين و من....... ۳ سال مداوم با جند نفر مست بودم......

خوب باشيد و سرفراز

ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٤
تگ ها :


درد..... دارم داغون می شم.

حس عجيبی نسبت به گذشته دارم...... وقتی زمان می گذره احساس می کنم که عاشقش بودم . می خوام بدونم که ۲۵۰۰ سال پيش مردم ما چه جوری بودن. با هم مهربون بودن ؟ عشق بود اون موقعها ؟ ۳۰ سال پيش چه طور ؟ ما نسل بدبختی هستيم. تو سالهايی زندگی می کنيم که همه مجبوريم بد باشيم......

دوسته ناديده ای پيدا کردم که خيلی کمکم می کنه که اون حسيو که دوست دارم درک کنم. اگه می خواين آهنگای قديميه ايرانيو دانلود کنين می تونين از وبلاگ اين دوستم ديدن کنين.

آهنگيو تو اين وبلاگ ديدم به اسم ؛ گل افشين؛ که کيوان خونده...... حتمآ گوش بدين.

ياسمين عزيز ؛ نوشته بود که حس می کنه من اون آدمی نيستم که از مستيو ايران می نوشت .

آره ؛ من اون آدم نيستم. اولين نوشته وبلاگ منو هيچ کس نخوند. نوشته بودم : من می نويسم تا ارزشهايی رو که هميشه برام مهم بودن و اينجا؛ تو اين غربت؛ ديگه حتی برای بقيه نمی تونم ببينمو ؛ حداقل برای خودم زنده نگه دارم.

ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی من ندونستم که همه کسايی که الآن ديگه ارزشهای من براشون مهم نيست هم يه موقعی مثل من می خواستن که تنها کسی باشن که ارزشهاش حفظ شده......من اشتباه کردم؛ يعنی داشتم می کردم....

برای تو ؛ بابک.....

گل اشک شکفته روی گونم دونه دونه
دل من به يادت شعر مرثيه ميخونه
تو آهنگ صدا در نسل بارون
تو شعرت شعر گلدون و زمستون
تو بودی همصدايی برای قلب عاشق
ولی تنها تر از گل شقايق
مسافر تو رفتی
زدی بر قلب عاشق رنگ ماتم
صدای تو مونده برای زخم عاشق گشته مرحم

گل افشين
کجايی باز رسيد فصل زمستون
تو رفتی دوباره باغچه هامون گشته عريون
جای تو مونده خالی توی خونه 
گل های باغچه ميگيرند بهونه 
گلدون چشم انتظاره مثل من بيقراره
صدات می پيچه در گوشم دوباره
گل افشين کجايی
ببينی داغ مرگو رو تنامون
صدای تو مونده توی آهنگ تلخ گريه هامون
توی آهنگ تلخ گريه هامون
..........

گل افشين

دارم  داغون می شم..... تحمل غربتو ندارم..... کسی راه حلی غير از تحمل کردن برام داره ؟

خوب باشيد و سرفراز

ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٥
تگ ها :


she's running still


There's a Spanish train that runs between
Quadalquivir and old Saville,
And at dead of night the whistle blows,
and people hear she's running still...

And then they hush their children back to sleep,
Lock the doors, upstairs they creep,
For it is said that the souls of the dead
Fill that train ten thousand deep!!

Well a railwayman lay dying with his people by his side,
His family were crying, knelt in prayer before he died,
But above his head just a-waiting for the dead,
Was the Devil with a twinkle in his eye,
"Well God's not around and look what I've found,
this one's mine!!"

Just then the Lord himself appeared in a blinding flash of light,
And shouted at the devil, "Get thee hence to endless night!!"
But the Devil just grinned and said "I may have sinned,
But there's no need to push me around,
I got him first so you can do your worst,
He's going underground!!"

"But I think I'll give you one more chance"
said the Devil with a smile,
"So throw away that stupid lance,
It's really not your style",
"Joker is the name, Poker is the game,
we'll play right here on this bed,
And then we'll bet for the biggest stakes yet,
the souls of the dead!!"

And I said "Look out, Lord, he's going to win,
The sun is down and the night is riding in,
That train is dead on time, many souls are on the line,
Oh Lord, he's going to win!.."

Well the railwayman he cut the cards
and he dealt them each a hand of five
And for the Lord he was praying hard
or that train he'd have to drive...
Well the Devil he had three aces and a king,
and the Lord, he was running for a straight,
he had the queen and the knave and the nine and ten of spades,
All he needed was the eight...

And then the Lord he called for one more card,
but he drew the diamond eight,
And the Devil said to the son of God,
"I believe you've got it straight,
So deal me one for the time has come
to see who'll be the king of this place,
But as he spoke, from beneath his cloak,
he slipped another ace...

Ten thousand souls was the opening bid,
and it soon went up to fifty-nine,
but the Lord didn't see what the Devil did,
and he said "that suits me fine",
"I'll raise you high to hundred and five,
and forever put an end to your sin",
But the Devil let out a mighty shout, "My hand wins!!"

And I said "Lord, oh Lord, you let him win,
The sun is down and the night is riding in,
That train is dead on time, many souls are on the line,
Oh Lord, don't let him win..."

Well that Spanish train still runs between,
Quadalquivir and old Saville,
And at dead of night the whistle blows,
And people hear she's running still...
And far away in some recess
The Lord and the Devil are now playing chess,
The Devil still cheats and wins more souls,
And as for the Lord, well, he's just doing his best...

And i said "Lord, oh Lord, you've got to win,
The Sun is down and the night is riding in,
That train is still on time, Oh my soul is on the line,
Oh Lord, you've got to win..."

و بدبختيه ما اينه که هميشه تو راه آهن وجود ما شيطان با تقلب(به خيال ما) و بر خلاف ميل ما(به خيال ما) بر خدای پيروز می شه......

وه که چقدر خدا ضعيفه......

 

 

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٦
تگ ها :


آخرين اعترافات بچه ای پست

منو درد جدايی وای بر من .... از اين عشق خدايی وای بر من

تو تمام مدتی که پيشم بودی از نبودنت؛ رفتنت و از حسرت داشتنت ترسيدم . نتونستم اونجوری که هستی بفهممت . نه تورو بلکه همه ای که تو زندگيم خيلی زياد بودن. اينا رو نمی نويسم که بخوام اذيتت کنم باور کن حرف دلمه ؛پس گوش کن:

واسم سخته که تو حالم زندگی کنم هميشه بوده؛ با تمام ادعايی که هميشه داشتم. هميشه واسه داشتن تلاش کردم غرورم رو نگه داشتم چون من با همون غرور زنده بودم ؛ با همون غرور علی بودم علی بدون غرور هيچی نيست ؛ علی نيست ..... باور کن.

من هميشه علی رغم چيزی که نشون دادم آدم بدی بودم . هميشه خواستم خوب باشم ولی فقط خواستم. همين.

هميشه دروغ گفتم...... حتی سنمو . به همه . هيچ کس نيست که سن منو بدونه . که منو بشناسه . که من ؛علی؛ اونقدر براش مهم باشم که بهم شک کنه.

حداقل ۵ نفر که ادعا می کنن عاشقمن يا حداقل بودن اين وبلاگو می خونن؛ من خواهش می کنم واقعآ به عنوان آخرين؛ آخرين خواسته بچه ای که عشقو؛حداقل به نظر خودشون؛ بهشون چشوند اينجا بنويسن از علی ؛فقط از ذات علی؛ چی فهميدن.

باز هم ببخشيد که در نهايت پستی آخرين زهرم رو هم ريختم.

خوب باشيد و سرفراز

ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٩
تگ ها :


عروسکها بدونين که عاشقی عين حقيقته

عجب قانونيه...... از هر دست بدی از همون دست هم می گيری.

کاش من خر می فهميدم اومدنی رفتنيه

 

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۸
تگ ها :


يه سوال.....

                                     به سوی خويش می کشد مرا چه خون و چه خاک

                         محبت است که زنجير می شود گاهی

سلام ؛ ممنون می شم برداشتتونو از مصرع دوم اين غزل اينجا بگين........

 

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۳۱
تگ ها :


۱ ماه وقت برای تصميم گيری .....

فندکشو گذاشت روی ميز. هاله دودی که دورشو گرفته بود به نور شمع روی ميز جلوه ای روحانی می داد. بی اختيار خنديد ؛ داشت از سيگاری لذت می برد که وقتی اولين بار کشيدش حالش به هم خورد. داشت به چيزايی فکر می کرد که يه موقعی براش مهم بود.ارزش بود. به آخر دوستياش فکر می کرد. تا کی می تونستن همونجوری که می خواد بمونن ؟ الان اکیپ رفقاش تقريبآ از هم گسسته . يعنی اگه اون مونده بود می تونست همه چيزو خوب حفظ کنه ؟ زنگ تلفن افکارشو به هم ريخت . کارمنداش هميشه بی موقع مزاحمش می شدن. رانندشو صدا کرد .

                                                                             ***************

هنوز با خودش مشکل داشت. حسرت؛ بزرگترين احساسی بود که توی همه اين سالها تجربه کرده بود. هرروز سرکوفتهای کسيو  تحمل می کرد که روزی به خاطرش بزرگترين شانس زندگيشو زير پا گذاشته بود. با صدای مردی که روی صندلی عقب نشسته بود ؛ به خودش اومد و با حرکتش بوق ممتد ماشينها رو قطع کرد.

                                                                              * * * * *‌ * * * * *‌

درسها اذيتش می کردن . شبها از ۱۲:۳۰ بايد می رفت سر کار. تو خونه بزرگی تنها بود .اون تنها بود....تنها. هر جوری بود بايد    می گذروند اون دوره رو. ديگه حوصله هيچيو نداشت اون هيچ وقت تو زندگيش اينقدر قوی نبود که همچين تغييريو تحمل کنه . با اينکه نمی خواست از جاش پا شد . غذای مختصری خورد.کتاباشو برداشت و رفت سر کار.

                                                                              **************

خيلی داشت حال می کرد. ياد اولين باری افتاد که با يکی از فاميلاش ترياک کشيد. نشئه شدن با ترياک بزرگترين لذت زندگيش بود. هر از گاهی با دوستاش مشروب هم می خورد . ولی ديگه باهاش حال نمی کرد.هنوز داشت از جيب باباش می خورد و چقدر هم لذت بخش بود. تقريبآ دختری نمی ديد که هوسش کنه. همه رو تجربه کرده بود. نه ناراحت بود از اين که چيزی بهش اضافه نشده و نه خوشحال .                                                                              * * * * * * * * * *

.

.

.

بايد می موند يا می رفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٦
تگ ها :


۱۷ تير

سالها بود که با هم بودن.... اينقدر نزديک که موقع لمس تن ؛ روح همو نوازش می کردن....

بايد از هم جدا می شدن چون نمی تونستن بپيوندن.....

برای بار آخر رفتن شمال . همون ويلای هميشگی ..... همون ابرا همون دريا و همون دردا......

دردايی که هميشه اذيتشون کرده بودن .... درد ترس از جدايی . و امروز چيزی که فکرش بزرگترين درد بود خودش در می زد.

بايد می پذيرفتن....

آخرين طلوعو از نزديک ديدن . اين آخرين روز با هم بودن بود..... پسر گفت : عاشقم من . دختر به خاطراتشون رسيد.....

پسر می خواست آخرين نگاه زندگيشو جاودانه کنه اما دوربينش تو ويلا بود....

نبود.

به همين سادگی .....

باورش نمی شد ..... همه جا رو گشت ساحل؛دريا و ذهن.....

بازم باور نکرد چون هيچ جا پيداش نکرد.....

.

.

.

شب به صبح رسيد و اونا هنوز همآغوش بودن....

خورشيد طلوع کرد .....

همون ويلا بعد سالها ....همون پسر بعد برگشتنش.... اين بار با همسرش.... و فقط همسرش....

پسر با بی تفاوتی نگاهی به تقويم روی ديوار انداخت ؛۱۷ تير.....

......باورش نمی شد.....

وقتش بود.... پسر خاطره گنگ سالهای سالشو تبديل به حضور حقيقت کرد....

اون يه وعده داشت....

اين بار با خداحافظی

خوب باشيد و سرفراز

ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٧
تگ ها :


کاش می شنيدی

تو همه چيزو می دونی ..... باعث شدی دروغ بگم .... باعث شدی پست باشم....باعث شدی همه از من بدشون بياد.... من که اصلآ نمی خواستم بيام اينجا.....من که اصلآ نمی خواستم بزرگ بشم .....من که نمی خواستم عاشق بشم..... من که نمی خواستم خيانت ببينم....من که نمی خواستم خيانت کنم..... من که نمی خواستم با کسی يکی بشم ....من از تن خودمم بدم ميومد چه برسه به تن بقيه.....من پاک تر از اونی بودم که الان هستم..... ای کاش منم از آتش بودم....
مگه تو رحیم نیستی ؟ مگه رحمن نیستی ؟ مگه همه چیزو نمی دونی ؟ مگه صلاح بنده هاتو نمی خوای ؟
گاهی موقع ها شک می کنم که تو منو آفریدی. فکر می کنم که منو دادن دست تو که انتقام گناهای انجام ندادمو از من بگیری.
خدای من بزرگتر از اونیه که به رنج کشیدن من راضی بشه خدای من نمی ذاره من سختی ببینم...... واسه اون که کاری نداره بدی ها رو تبدیل به خوبی کنه ..... اون یه روزی این کارو می کنه.....
منو از این بازی خلاص کن .......... زندگی یه بازیه ... کسی از عمرش راضیه ؟
وقتی میبینم که دیواری به دستتنمی لرزه...... بايد منم مثه بقيه بگم:
زندگی با اينهمه غم نمی ارزه
خوب باشيدوسرفراز
ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٩
تگ ها :


ايرانی باشيد... پاينده باد ايران

وطن پرنده پر در خون وطـــــــن شکفته گل در خون
وطن فلات شهــــــيد و شمع وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه زندانی وطــــــــــــــــــــــــن قصيده ويرانی
ستاره ها اعداميان ظلمت به خال اگرچه می ریزند
سحــــــــــــــــــــــــر دوباره بر مــــــــــــــــــــی خیزند
بخوان که دوباره بخواند اين قبيله قربانی گلسرود شکستن را
بگو که به خون بسرايد اين عشيره زندانی حرف آخر رستن را
با دژخيمان اگــر شکنجه اگر بند است و شـــلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر با ما تبار فدايی با ما غرور رهايی
به نام آهــن و گنـدم اينک ترانه آزادی اينک سرودن مردم
امروز ما امروز فرياد فردای ما روز بزرگ ميعاد
بگو که دوباره می خوانم با تمامی يارانم گلسرود شکستن را
بگو که به خون می سرايم دوباره با دل و جانم حرف آخر رستن را
بگو به ايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران
بگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو به اينان
پرسيدين ايرانی بودن يعنی چی ؟
يعنی اينکه اولآ بدون ايرانی کيه .. چه گذشته ای داشته ؛می خوام بدونين چی بوديم و چی شديم.......
من اينجا تا يه حدی می خوام بگم ايرانی يعنی چی:
يعنی اينکه بری بجنگی ؛هزينه کنی ؛خيلی از هموطنات جونشونو از دست بدن . تو جنگ پيروز بشيو بعدش به جای غارت و تاراج و استفاده از پيروزيت اعلام کنی که ملت شکست خورده تورو دوست خودشون بدوننو دين و زندگی خودشونو ادامه بدن و هر جوری که می خوان فکر کنن و حرف بزنن ...
يعنی بيش از هزار سال قبل از اينکه پست ترين نژاد دنيا یعنی عرب بتونه درک کنه که غير از سنگ و چوب و مجسمه خدای ديگه ای هستو قابل پرستشه ؛ پدرانت دين و کتاب آسمانی داشتن و يکتا پرست بودن .....
يعنی هزاران سال قبل از اينکه عرب دينشو با شمشير به هموطنات غالب کنه پیغمبر ایرانی ؛زردشت؛ ملایمت ؛نرمی و سخن رو برای تبلیغ دینش انتخاب کرده بود.....
يعنی خيلی پيشتر از اينکه اروپا قرون وسطی رو پشت سر بذاره و بفهمه که دين از حکومت جداست تو کشورت موبد به دين بود و لشکری به رزم و خسرو به پادشاهی......
يعنی وقتی عرب با کشتن کسانی که از قبيله ديگه ای بودن وسعت قبيلشو بيشتر می کرد ؛سيستم حکومتی کشورت اونقدر پيشرفته بود که هنوزم نتونستيم اون نظم رو اجرا کنيم....
يعنی مدتها قبل از اينکه عرب دست از زنده به گور کردن نوزاد دخترش برداره مادرانت تو اجتماع بودن و حتی حق جدايی از همسرانشونو داشتن......
یعنی وقتی تشنگان خون با شمشیر وارد سرزمین ما شدن و تحمل تحقیر مقابل پیشرفت و عظمت ایرانو نداشتن شروع به آتش زدن و کشتن مردم بی گناه کردن......
.
.
.
اينها فقط چند نمونه از برتريهای نژاد ماست .... من نمی خوام اينجا نژادپرستيو تبليغ کنم . فقط قصد دارم ازتون بخوام که جلوی توهين به اين قوم پاک رو بگيرين....
ما وظيفه ای داريم در قبال ايرانی بودنمون . ما بايد ببينيم از وقتی که عرب به اين خاک پا گذاشت و داخل ايرانی شد مشکلات ما هم شروع شد.
عرب با دينش ايرانی رو از اصلش جدا کرد . دينی که برای من و تو نيست . برای عرب پسته فقط و فقط.....
عربی که نمی فهمه که بايد به اندازه شراب بخوره بايد بهش گفته بشهاصلآ نخور.
عربی که نمی فهمه بعد همخوابگی با زن بايد خودش رو پاک کنه بايد مجبور باشه به طريقی خاص و ۳ مرحله اين کار رو بکنه.
عربی که اگه چند ساعت.....فقط چند ساعت مشغوليت ديگه ای داشته باشه ممکنه که اصلآ وجود خدا رو فراموش و انکار کنه بايد مجبور باشه روزی پنج بار و به ترتيبی خاص خدا رو ياد کنه.
عربی که هيچ وقت چيزی در مورد کمک به ناتوانان و همدردی با اونا نمی فهمه بايد سالی يک ماه صبح تا شب گرسنگی بکشه تا هر از گاهی به فکر فقرا هم باشه.
من قصد توهين به اسلام رو ندارم ولی اونو دينی برای ۱۴۰۰ سال پيش عرب ميدونم نه ايرانی....
به هر حال من تقاضا دارم خودتون و دينتون و کشورتونو بشناسين . خودتون تصميم بگيرين و نذارين يه عده عرب پست ضد ايرانی با شما هر کاری خواستن بکنن....
خوب باشيد و سرفراز
ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳۱
تگ ها :


باور نمی کنم

تا حالا گريه کرديد ؟
۳:۳۰ طول کشيد و در مورد ايرانی بودن...
پاک شد
شرمنده اينجا آفتاب داره در مياد و من ۹ صبح امتحان دارم
۱۲ ساعت ديگه اينجا می تونين بخونينش
معذرت می خوام.....
خوب باشيدو سرفراز
ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳٠
تگ ها :


غم

اينجا گرچه خواننده ای نداره و کم پيش مياد که کسی با من تو رودروايسی گير کنه و بيادو بازديد
پس بده ؛ولی خوب واسه خودم حداقل جایی که احساس می کنم هستم پس زود به زود بودنو تجروبه می کنم.... بگذريم.
فیلم علفهای هرز رو دیدین ؟داستان مال دو نفره که پشت سر هم بد میارن دزدی؛زندان؛سربازی؛مریضی و..... کسایی که تنهان گرچه موقع هایی پیش میاد که کسی همراهشون باشه و بخواد که کمکی بکنه ولی گذریه اونها تنها و غمگین به زندگی سختشون ادامه و یکی یکی پایان می دن.
این فیلم آهنگ قشنگی داره :برادر جان
هميشه اين آهنگو به خاطر غمش دوست داشتم از لحظه ای که شروع می شه تا وقتی که تموم می شه....
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم برادر جان نمی دونی چه غمگينم
نمی دونی نمی دونی برادر جان گرفتار کدوم طلسمو نفرينم
نمی دونی چه سخته در به در بودن مثه طوفان هميشه در سفر بودن
برادر جان برادر جان نمی دونی چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان؛برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از اين روزهای بی اميد از اين شبگرديهای خسته و مآيوس
از اين تکرار بيهوده دلم تنگه هميشه يک غمو يک درد و يک کابوس
دلم تنگه برادر جان؛برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نيست غمگينم برادر جان از اين تکرار بی رويا و بی لبخند
چه تنهايي غمگينی که غير از من همه خوشبختو عاشق عاشقو خورسند
به فردا دلخوشم شايد که با فردا طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهايی من سر کن شايد فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان؛برادر جان دلم تنگه
هيچ وقت وجود يه برادرو احساس نکردم ؛برادری که داشتمو ای کاش که نداشتم ......
دوستهايی که داشتم برادر بودن برام هر موقع که احتیاج داشتم.
لازم نیست با یکی هم خون و هم خانواده باشی تا برات برادری کنه برادر بودن آسونه ؛برادری کردن مهمه. برادر جان!
خوب باشید و سرفراز
ایرانی باشید


  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۸
تگ ها :


چيست اين افسانه هستی خدايا چيست ؟

ای که بی تو خودمو تکو تنها می بينم هر جا که پا می ذارم تورو اونجا ميبينم
يادمه چشمای تو پر دردو غصه بود قصه غربت تو قدر صدتا قصه بود
ياد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتيش می زنه
تو برام خورشيد بودی توی اين دنيای سرد گونه های خيسمو دستای تو پاک می کرد
حالا اون دستا کجاست ؟ اون دوتا دستای خوب
چرا بيصدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونها پشت يه پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابيده
انگار از اون بالاها گريه هامو نديده
ياد تو هر جا که مستم با منه داره عمر منو آتيش می زنه
ياد تو هر جا که هستم با منه داره عمر منو آتيش می زنه
فکر می کنم دونه دونه قبرای بهشت زهراء اين آهنگو حفظ باشن. کسايی که اونجا زندگی ميکننو حتمآ خيلی کمتر از ما غمو لمس می کنن هر هفته منتظر می موندن تا دوتا و گاهی تا ۱۵-۱۶ تا جوونو حين خوندن اين آهنگ ببينن .کسای که بیش از هر آدمی به خدا نزدیک بودن ...
پدر مصطفی ؛عموی بابک ؛مادر بزرگ دلارا و المیرا ؛پدر بزرگ هومن؛این اواخر عمه میلاد (که چقدر دوسمون داشتو دوسش داشتیم) و...... گمشده من.
اردلان سرفراز اینقدر قوی این شعرو گفته که کمتر کسی با شنیدنش اشک نمی ریزه.
اونجا آدم خدا رو می دید ولی خدایی که خوابیده بود تا گریه ها رو نبینه ... طاقتشو نداشت.
جای عجیبیه این بهشت زهراء . غربتش آدمو می گیره ؛آدم مسخ می شه ؛تصمیم می گیره که بهتر بشه؛خوب بشه...... آدم باشه... ولی حیف که فقط تصمیمه.
شاید باور نکنین ولی دلم بدجوری لک زده واسه اونجا .
روز خاکسپاری عمه ميلادو هيچ وقت فراموش نمی کنم خدايا چقدر از آدما سخت انتقام می گيری آدما طاقتشو ندارن می شکنن . همونجوری که هميشه شکستن....
حاج محمود معجل اما اين آهنگو خوب بلده . هر هفته صبح جمعه پسرش اينو بجای فاتحه توشه پدرش می کرد .
وای که ما چقدر کميم که فکر می کنيم چند کلمه عربی که حتی معنيشو نميدونيم به داد رفتگانمون مي رسه.
برادر جان نمی دونی چه تلخه وارث درد پدر بودن......
گفتنی زياد دارم ؛بيشتر از غربت قبر براتون خواهم نوشت.
خوب باشيدو سرفراز
دستای تو برای تو
ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٦
تگ ها :


خدايا می دونم که بيداری.... احساست می کنم ؛چون مستم

مدتها بود که تصميم داشتم راجع به مستی اينجا بنويسم.
هميشه فکر کردم که در مورد مستی بیشتر از هر موضوع ديگه يی حرف دارم ؛ولی حالا که موقع نوشتنه راستش نمی دونم چه جوری بايد شروع کنمو ادامه بدم.
تابستون سالی که دبيرستانو تموم کردم تا برم پيش دانشگاهی رفته بودم شهرستان.
برای اولين بار با يکی از فاميلامون و چندتا از دوستاش نشستيمو عرق دو آتيشه خورديم .
مزه اش بد نبود ولی با اينکه کم نخوردم اثری روم نذاشت . بارهای بعدی که خوردم هم منو نگرفت تا: قضايای ۱۸ تا ۲۰ مهر که به اونها هم خواهم رسيد ؛فقط بدونين که اولين مستی من شب ۲۰ مهر بود بعد از مريم.....
بعد حدود يه سال يه شب که بابک پيشم بود پيشنهاد دادم که بخوريم و اون شب اولين مستی مشترک ما و نطفه مستيايی شد که اوجش حماسه طالقان بود.
واقعا نمی دونم چی بگم؛ منی که هميشه منتظر لحظه يی بودم که تو اوج مستی احساسمو بيان کنمو از چيزايی که فقط موقع مستی ميشه احساسشون کرد حرف بزنم الان فقط می تونم براتون يه آهنگ بنويسم از کسی که وقتی مستی احساس می کنی الان پيشت نشسته و از ته دل و فقط برای تو می خونه.
خانوم هايده:
مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه غم با من زاده شده منو رها نمی کنه...منو رها نمی کنه
شب که از راه می رسه غربتم باهاش میاد توی کوچه های شب باز صدای پاش میاد
من غمهای کهنمو ورمی دارم که توی میخونه ها جا بذارم
می بینم یکی میاد از میخونه زیر لب مستونه آواز می خونه
مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
گرمی مستی میاد توی رگهای تنم می بینم دلم می خواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من ولی از بخت بدم اونم غمه.....
مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
خسته از هرچی که بود سته از هرچی که هست راه میوفتم که برم مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه باز دلم گریه تنهایی می خواد برمی گردم تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد می بینم غم داره دنبالم میاد
مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه.......
شايد اين درد مارو دوا کنه
ياد همپياله ها به خير
خوب باشيدو سرفراز
ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٥
تگ ها :


دست منو تو بايد اين زنجيرا رو پاره کنه

شايد خيلی جاها اين لينکو ديده باشين و براتون تکراری باشه ولی من به خاطر علاقه يی که به اين آهنگ دارم براتون گذاشتمش:
يار دبستانی من
خوب باشيدو سرفراز
ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٥
تگ ها :


اين غم لعنتی....

اگه بفهمی که فقط يه مدت محدود از زندگيت مونده؛ بدونی که رفتنی هستيو بايد زودتر بارتو ببندی؛اگه ببينی که همه محبتهای اطرافيانت رنگ ترحم و دلسوزی گرفته ....
مثه باد سرد پائيز غم لعنتی به من زد حتی باغبون نفهميد که چه آفتی به من زد
رگو ريشه هام سياه شد تو تنم جوونه خشکيد اما اين دل صبورم به غم زمونه خنديد
آسمون مست جنونی آسمون تشنه خونی آسمون مست گناهی آسمون چه روسياهی
اگه زندگيم عذابه يه حباب روی آبه من به گريه ها می خندم می گم اين همش يه خوابه
مثه باد سرد پائيز غم لعنتی به من زد حتی باغبون نفهميد که چه آفتی به من زد
آسمون تو مرگ عشقو توی ياخته هام نوشتی اين يه غمنامه تلخه که تو سرتاپام نوشتی
من به لحظه شکستن اگه نزديک اگه دورم از ترحم تو بيزار من خودم سنگ صبورم
آسمون تيشت شکسته من ديگه رو پام می مونم منو از تنم بگيری تو ترانه هام می مونم
اگه زندگيم عذابه يه حباب روی آبه من به گريه ها می خندم می گم اين همش يه خوابه
مثه باد سرد پائيز غم لعنتی به من زد حتی باغبون نفهميد که چه آفتی به من زد
آسمون تيشت شکسته من ديگه رو پام می مونم منو از تنم بگيری تو ترانه هام می مونم
.
این آهنگ واسه من یه دنیا خاطره داره . تو شبای عزیزی که تو اتاق بابک با میلاد محمد مصطفی و مانی مشروب می خوردیم. مستی های قشنگی بود ولی همه مستی ها کابوس تلخه تموم شدنو به همراه داشت . مدتها بود که می دونستیم بالاخره بايد اين شبا رو تموم کنيم . شبايی که فکر نمی کنم هيچ وقت تو زندگيم تکرار بشن . با دوستايی که...
آسمون مست جنونی آسمون تشنه خونی آسمون مست گناهی آسمون چه روسياهی
خوب باشيدو سرفراز
ايرانی باشيد باد سرد پائيز

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٤
تگ ها :


درد

درد بزرگ من اينه که هيچ وقت نتونستم دردامو اونجوری که هست بيان کنم
خوب باشيدو سرفراز
ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٤
تگ ها :


بازم اين عادت هميشگی.....

شدم مثه بچه هايی که شب تا صبح با اسباب بازی جديدشون بازی می کنن .ولی عمر بیدار موندن اونا فقط یه شبه امیدوارم من یه شبه اینجا رو ول نکنم.
براتون از پیچک نوشتم؛دلم نیومد براتون پیچکو ننویسم:
حالا دیگه تورو داشتن خیاله دل اسیر آرزوهای محاله
غبار پشت شیشه می گه رفتی ولی هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره دل من چه صبوره کاشکی بودیو می دیدی زندگیم چه سوتو کوره
آسمون از غم دوریت حالا روزو شب می باره
ديگه تو ذهن خيابون منو تنها جا می ذاره
خاطره مثل يه پيچک می پيچه رو تن خستم
ديگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم
دل به خلوت تو بستم
.
.
.
فکر می کنم هر هفته بتونم چندتا از مونسای شبای دلتنگيمو براتون بنويسم؛ پيچک اوليش بود.
تا يادم نرفته : اين آهنگ ساخته سياوش قميشيه و کلامش هم اگه اشتباه نکنم از شرمين شجره هستش.
فکر نمی کنم امشب ؛امشب که چه عرض کنم امروز صبح بتونم بخوابم شاید بازم بنویسم...
خوب باشیدو سرفراز
ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٤
تگ ها :


منم تنها تو ذهن خيابون جا موندم

اولين بار خيلی بچه بودم که شنيدمش شايد فقط ۱۰ـ۱۱ سالم بود بوی گندم؛ شهرام شبپره :فرزان دلجو و ابی شايد خندتون بگيره ولی من شاکی بودم که چرا آهنگ فيلم مال شهرام شبپره نيست.
چند سالی گذشت من خيلی اتفاقی يکی ازنوارای داداشمو گوش می دادم که دوباره شنيدمش :احساس کردم آهنگ منه رفتم دنبالشو همه چیشو فهمیدم فکر کنم کسی نباشه که ندونه من هنوز با این آهنگ اشک می ریزم .
حیف وقتی که به لذت موتور سواری فرزان دلجو حسودی می کردم به این فکر نمی کردم که آخرین آهنگی که تو ایران گوش میکنم پيچکه
خوب باشيدو سرفراز
ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٤
تگ ها :


در خود رها گشتن خوش است در تو فنا گشتن خوش است

سلام سايه سالار سرو ناز سرود سار و سحر سور عشقورزی
سپيده سير سوسن در سحرگاهان سمن در ساعت سرشار سرسبزی
شنيده بودم که آدم تو غربت بی بهونه گريه می کنه به نظرم نميومد که منم اينجوری بشم ولی انگار شدم. خيلی سخته که آدم احساس کنه تکيه گاه نداره. من هميشه تو زندگيم عادت کردم به اينکه توی تصميمايی که می گيرم نظر کسايی که از من بيشتر می دونن يا اينکه تجربه کردم که خیلی بهتر از من میتونن آینده رو پیش بینی کنن رو دخیل کنم . همیشه تو زندگیم بودن کسایی که واسم سنگ صبور بودن همیشه واسم راه حل داشتن. همیشه بوده دوستی که از کارش از درسش و از زندگیش بزنه تا فقط حرفای تکراری منو گوش بده تا تو شبایی که هق هق گریه امونمو می برید تنها نباشم که همیشه ببينم که تنها نيستم.
نمی دونم تا حالا تجربه کردين يا نه ؛آدم که مست می شه خیلی چیزا رو نشون میده ... ذاتشو ته دلشو و.... اشکاشو. و از اون مهمتر خیلی چیزا رو می فهمه خدا رو عشقو و اشکو .
مستی بزرگترین هدیه خداست تو این وبلاگی که هنوز روی نت نیومده از مستی بیشتر خواهم نوشت از خدا از عشق....
خوب باشیدو سرفراز
ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۳
تگ ها :


هيهات از درد غريبی تو قريب الغربا باش

هميشه فکر کردم اگه روزی بخوام از راه نوشتن پول در بيارم از گشنگی نميميرم راستش وقتايی پیش میومد که فکر کنم به نوشتن ولی هيچ وقت جدی نشد خوب وقتی که تب وبلاگ نویسی بالا گرفت من هنوز هم تو فکر این بودم که حداقل یه بار قلممو امتحان کنم ولی خب مسائلی که همتون ميدونين مانع اين بود که اينجا بخوام شروع کنم.
اما حالا که اومدم توی يه محيط جديدو خب خيلی از ارزشهايی که تو ايران مال من بودن رو ديگه حتی نمی تونم برای بقيه ببينم مجبورم که اونها رو حداقل واسه خودم زنده نگه دارم واسه همينم اينجا شروع به نوشتن کردم .
فعلا تصميمم اينه که اينجا در مورد همه چيزايی که تو دلمه بنويسم ببينم بعدا چی پيش مياد.
من عاشق کی می تونم لايق خاک تو باشم من که ميميرم اگه که يه روزی از تو جدا شم
لايق عشق تو يک روز کمونو گذاشت تو جونش ولی باز پيش تو کم بود عشق آرش با کمونش
خوب باشيدو سرفراز
ايرانی باشيد

  
نویسنده : علی17 ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٠
تگ ها :